تبليغاتX
آزادی از نوع اسارت

آزادی از نوع اسارت

اگر بندگانم بدانند كه من چقدر به ياد آنها هستم، از فرط شادي خواهند مرد!؟

 

دنیایی همه دیوار و سقف و نظم و حساب و کسب،مصلحتی،موقتی...وخوبی ها و رنگها و زیبایی ها و...آه!

نمیخواهم،من دیدار شما را،ای همه رنگ ها و تصویرها و چهره هاو عشق ها  و ایمانهای زشت،بیگانه،پوچ،نمی نواتم تحمل کنم،

چقدر از شما دورم!

چه رنج آور است تجدید خاطرهایی که از شما دارم!

چه آزادی آسوده ای در خود احساس می کنم هرگاه می بینم فراموش تان کرده ام

 هرگز یادم نکنید!

چه آسودگی وآزادی آرام و پاکی است در دوری از شما!

دیگر نزدیکم نیایید!

دکتر علی شریعتی

.

.

درد من حصار برکه نيست، درد من زيستن با ماهياني است که فکر دريا به ذهنشان نرسيده است! .

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت   توسط نگین گم شده  | 

یالان دنیا

سنین بهرن یئین کیمدیر؟
کیمینکی سن؟ ییه­ن کیمدیر؟
سنه دوغرو دئین کیمدیر؟
یالان دونیا، یالان دونیا!

سنی فرزانه لر آتدی
قاپیب، دیوانه لر توتدی
کیمی آلدی، کیمی ساتدی
ساتان دونیا، آلان دونیا

آتی ازل داغا سالدیق
یورولدوقجا دالی قالدیق
آتی ساتدیق، اولاغ آلدیق
یهر اولدی پالان دونیا

بیری آینا ، بیری پاس دیر بیری آیدین، بیری کاس دیر
گجه توی دور، گونوز یاس دیر
گول آچدیقجا، سولان دونیا

ایگیت ارین باشین یئیه­ن
گوجالار بوزباشین یئیه­ن
قبیرلرین داشین یئیه­ن
اءوزو یئنه قالان دونیا!

نه قاندین، کیم گول اکن دیر؟
کیم قیلیج تک قان توکن دیر؟
تیمور هله کوره کن دیر
چنگیز جانین، آلان دونیا

یامان قورقو! ییغیلایدین!
طوفانلاردا بوغولایدین!
نه اولایدی بیر داغیلایدین
بیزی درده سالان دنیا

چاتیب، سندن کوءچن کچدی
اجل جامین، ایچن کچدی
اولان اولدو، کئچن کئچدی
نه ایستردین اولان دونیا

بوغولایدین، دوغان یئرده
دوغوب خلقی بوغان یئرده
اوغول نعشین اوغان یئرده
آنا زولفون یولان دونیا                                                                                                                
محمد حسین بهجت تبریزی
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت   توسط نگین گم شده  | 

علی ای.....

علی ای همای رحمت                                                                                          علي اي هماي رحمت ، تو چه آيتي خدا را
كه به ماسوا فكندي همه ساية هما را
دل اگر خداشناسي همه در رُخ علي بين
به علي شناختم من بخدا قسم خدا را
به خدا كه در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علي گرفته باشد سرچشمة بقا را
مگر اي سحاب رحمت تو بباري اَرنَه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوار را
بر و اي گداي مسكين درِ خانة علي زن
كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را
بجز از علي كه گويد به پسر كه قابل من
چو اسير تُست اكنون به اسير كن مدارا
نه خدا توانمش خواند ، نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم شهِ ملك لافتي را
باميد آنكه شايد برسد بخاكپايت
چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را
چه زنم چو ناي هر دم زنواي شوق او دم
كه سان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي
به پيام آشنائي بنوازد اين گدا را
زنواي مرغ يا حق بشنو كه در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت   توسط نگین گم شده  | 

دست به قلم شدم تا...

بار الهی دست به قلم شدم تا بنویسم .آری بنویسم از تو .برای تو اما…اما.از همان ابتدا  قلم عاجز مانده که چه نویسد لایق و سزاوار تو باشد چه نویسد که تو را ارزنده باشد چگونه وصفت کند ؟با چه نام بخواندت؟رحیم ؟کریم؟غفور؟……..که همگی سزاوار توست و تنها برای توست.

نازنین نگارم خدایی تنها در تو زیبنده است و معنا   دهنده  .یگانه خدایم دستانم توان حرکت دادن قلم را ندارد مغزم فرمان نمی دهد همگی عاجز اند در  حضورت .بار خدایا از تو میخواهم یاریم دهی تا دلی را که زنگار گرفته ای پلیدیها و نا پاکیهاست سیقلی دهم شاید کمی شفاف شودودر آن موقع است که توان درکت را پیدا خواهم کرد.میخواهم کمکم کنی تا بتوانم  ببخشم و فراموش کنم چون تو نه نه .استغفر الله تو کجا وما کجا حکایت قطره با اقیانوس هم کوچک است .فقط ذره ای از مهربانیت که   میبخشی و فراموش میکنی میبینی اما نمیبینی  می گذری و رد میشوی که حقا رحیم بون ستار العیوب بودن کریم بودن و….سزاوار توست.مانده ام در  برزخ  وجود .برزخی که خودم ساختم .میخواهم کمکم کنی روانه بشوم به سوی بهشت وجود به سوی خوبیها که همگی از تو سرچشمه گرفته است که تنها سرچشمه ای خوبیهای عالم تویی 

مهربان بخشنده کمی از لطافتت را به قلبم که همچون پاره کلوخی سخت مانده ببخش تا شاید کمی از لطافتت را احساس کند.کمکم کنی تا چیزهایی را که از تو میخواهم ولی تو صلاح نمیبینی به زور و با گریه زاری نخواهم.وچیزهایی را که تو برایم خواسته ای از آنها برایت گله ای نکنم .نمیدانم چرا بیشتر انسانها که تو اشرفترین مخلوق نامیده ای فقط میداند از تو بخواهندو یاد گرفته اند که تو را وقت نیاز صدایت کنند چه خوب است زمانی که بی نیاز و بی دغدغه از این زندگی مادی هستیم سر بر سجده ای شکر گزاریم وتو را برای یگانگیت .خدا بودنت.خالق بودنت……. وبخاطر تمامی نعماتی که به ما ارزانی داشتی ستایش کنیم و شکرت را بجای آریم.که همانا خدایی در تو تجلی میشود ومعنا میدهد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت   توسط نگین گم شده  | 

نیایش

 
 
هزار و يك اسم داري ومن از آن همه " لطيف " را دوست تر دارم

كه ياد ابر و ابريشم وعشق مي افتم. خوب يادم هست از بهشت كه مي آمدم

تنم از نور بود و پر بالم از نسيم . بس كه لطيف بودم توي مشت دنيا جا نمي شدم.

امّا زمين تيره بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختي اش گرفت و دستم به

تيرگي اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تيره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

من سنگ شدم و سد وديوار .

                            ديگر نور از من نمي گذرد ،

                                      ديگر آب از من عبور نمي كند ،
روح در من روان نيست

                            و جان جريان ندارد.

حالا تنها يادگاري ام از بهشت و از لطافتش، چند قطره ي اشك كه در گوشه ي

دلم پنهانش كرده ام ، گريه نمي كنم تا تمام نشود ، مي ترسم بعد از آن از چشم هايم

سنگ ريزه ببارد.

يا لطيف !

اين رسم دنياست كه اشك سنگ ريزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟

اين رسم دنياست كه شيشه هابشكند و دل هاي نازك شرحه شرحه شود ؟

وقتي تيره ايم ، وقتي سراپا كدريم ، به چشم مي آييم و ديده مي شويم ،

امّا لطافت هر چيز از حد كه بگذرد ، نا پديد مي شود .

يا لطيف !

كاش دوباره مشتي از لطافتت را به من مي بخشيدي تا مي چكيدم و مي وزيدم

ونا پديد مي شدم ، مثل هواكه نا پديد است ، مثل خودت كه ناپيدايي ...

يا لطيف !

مشتي تنها مشتي از لطافتت را به من ببخش ...

آمين                                                                                                      
                       خدا یا
من مي‌توانم از گل‌هاي ياس و زنبق پلي بسازم

بسوي تو.من مي‌توانم بر‌تن‌ نرم‌دريا راه‌بروم

تا به جزيره‌هاي ناشناخته‌ات برسم.

‌مي‌توانم مانند درختي كه ريشه بر‌خاك دوانده‌است‌

استوار بايستم تا گنجشك‌ها بر‌انگشتانم لانه‌كنند

تا هر‌روز ‌صبح با صداي جيك‌جيك آن‌ها

بودن را حس كنم.

‌مي‌توانم قلبم را به‌ خورشيد هديه‌كنم تا‌از گرمي‌اش

دست خورشيد بسوزد.‌‌مي‌توانم گيسوانم را‌ به بيابان

هديه كنم تا به بيشه حسودي نكند.

‌امّا خداوندا اگر تو نخواهي چگونه مي‌توانم بگويم.

"من مي توانم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت   توسط نگین گم شده  | 

مناجات

مهربانا

پروردگارا برمن نظر کن،

اما نه به اندازه ی ارزش و لیاقتم زیرا از آن بی بهره ام.

بلکه به اندازه ی عشقم،به اندازه ی اشتیاقم،به اندازه ی نیازم.

نه نیاز به آسایش، نیازبه رسیدن.

توجهم کن وفراموشم مکن،نه به اندازه ی عشق ونیازم زیرا بسیار ناچیز است.

بلکه به اندازه ی کرامت ورحمتت.

یاریم کن،نه به اندازه ی استحقاقم بلکه به اندازه ی مهر و رافتت.

ای بخشاینده ی گناهان ،نبخشای خطای کوچکم را.

زیرا بخشایشت گستاخم می کند وبه من جسارت انجام گناهان بزرگتررامی دهد.

عذابم ده ومجازاتم کن بسیار بیشتر از گناهم،اما بسیار کمتر ازخشمت.

زیرا هنگام خشم رها می کنی مرا تا نابودشوم،

وهنگام خرسندی با مهربانی مجازات می کنی مرا که تا فرصتی باقیست برگردم.

تنبیه تورا بخششت می دانم وآن رابسیار دوست می دارم.

صبر ده مرابیشتر ازدرد م ودرد ده مرا کمترازصبرم.

آنقدربر صبر من بیفزای تاغلبه کندبر هر دردی.

آنگونه که حتی دردشوارترین لحظات قلبم آرام وخشنودباشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت   توسط نگین گم شده 

نیایش

 قسمتی از نیایش علی شریعتی

خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.

 

خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.

 

خدایا:رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.

 

خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

 

خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.

 

خدایا:شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.

 

خدایا:درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. ان چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.

 

خدایا:مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله اماتور مگردان.

 

خدایا:خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز ان در رنج نباشم.

 

خدایا:مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق« باشم.

 

خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

 

خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن.

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت   توسط نگین گم شده 

سعدی....

 

شكر و سپاس و منت و عزت خداي را              پروردگار خلق و خداوند كبريا

دادار غيب دان و نگهدار آسمان                       رزاق بنده پرور و خلاق رهنما

اقرار مي كند دو جهان بر يگانگيش                  يكتا و پشت عالميان بر درش دو تا

گوهر ز سنگ خاره كند،‌ لعل از صدف                فرزند آدم از گِل و برگ گُل از گيا

سبحان من يميت و يحيي و لااله                     الا هو الذي خَلَقَ الارض و السما

باري،‌ ز سنگ چشمه ي آب آورد پديد               باري از آب چشمه كند سنگ در شتا

گاهي به صنع ماشطه بر روي خوب روز           گلگونه ي شفق كند و سرمه ي دجا

درياي لطف اوست وگرنه سحاب كيست            تا بر زمين مشرق و مغرب كند سخا

انشاتنا بلطفك يا صانع الوجود                              فاغفرلنا بفضلك يا سامع الدعا

ارباب شوق در طلبت بي دلند و هوش             اصحاب فهم در صفتت بي سرند و پا

شبهاي دوستان تو را انعم الصباح                    وان شب كه بي تو روز كنند اظلم المسا

ياد تو روح پرور و وصف تو دلفريب                       نام تو غم زداي و كلام تو دلربا

بي سكه ي قبول تو، ضرب عمل دغل               بي خاتم رضاي  تو، سعي امل هبا

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت   توسط نگین گم شده 

از خدا خواستم.....

از خدا خواستم...

از خدا خواستم...

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد

خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکش.

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد

خدا گفت: نه
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.

از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد


خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری


از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد


خدا گفت: نه
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد


خدا گفت: نه
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی


من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم

 و باز گفت: نه
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوستبدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند


و خدا گفت: سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت   توسط نگین گم شده 

یکی از بهترین نعمت هایی که خداوند متعال به بعضی عنایت می فرماید

 این است که لذت مناجات و راز و نیاز با خود را به وی می چشاند

.چه بسیار اشخاصی که شنیدن فرازی هر چند کوتاه از دعاهایی

 که از اهل بیت رسیده موجبات هدایت آنان را فراهم کرده است.

 در این دعا ها معانی بلندی نهفته است که دل هر عاشقی را

 واله و شیدا می کند. دعاهایی چون : ابوحمزه ثمالی جوشن

کبیر کمیل مناجات خمس عشر مناجات مسجد کوفه و ... .

در این شب های عزیز از خدا بخواهیم طعم عبادت و بندگی

 و ترک معصیت و لذت مناجات با خود را به ما عطا فرماید...

فرازی از دعای جوشن کبیر...

ای آنکه از مراد دل مشتاقانت آگاهی 

                    ای آنکه از ضمیر خاموشان با خبری

ای آنکه ناله خسته دلان را می شنوی 

                     ای آنکه گریه بندگان ترسان را می بینی

ای آنکه رواساختن حاجات نیازمندان بدست اوست

                      ای آنکه عذر توبه کنندگان را می پذیری

ای آنکه عمل مفسدان را (به زور) اصلاح نمیکنی 

                      ای آنکه پاداش نیکوکاران را ضایع نمی گردانی

ای آنکه از قلوب عارفان دور نیستی 

                  ای بخشنده ترین بخشندگان

 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت   توسط نگین گم شده 

تست عشق

در کلام ممکن است هر کس ادعای عشق داشته باشد اما در عمل است که عاشق شناخته می شود.

عشق آن است که عاشق جز معشوق نبیند.خود را نبیند او را ببیند.همه چیز را برای او بخواهد. او را برای

 او بخواهد نه برای خود.مادر عاشق است.اگر خانه اش آتش بگیرد و فرزندش در آن باشد خود را نمی

 بیند. فقط فرزندش را می بیند.حاضر است از جان خود بگذرد تا فرزندش زنده بماند.شهدا عاشق بودند.

به خاطر خدا از جان خود گذشتند.با خدا عشق بازی کردند.ما هم اگر می خواهیم بدانیم عاشق خدا

هستیم یا نه می توانیم از خود یک تست بگیریم.آیا حاضریم به خاطر او از جان مال و ... بگذریم؟ 

جان و مال پیشکش.                                                                                                             آیا هنگامی که زمینه گناه فراهم است حاضریم بگیم خدایا به خاطر تو ...؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت   توسط نگین گم شده 

دوست

جواني گفت، با ما از «دوستي» سخن بگو:
و او در پاسخ گفت:

دوست تو نياز هاي برآورده ي توست.

كشت زاري است كه در آن با مهر تخم مي كاري و با سپاس از آن حاصل بر مي داري.

سفره ي نان تو و آتش اجاق توست.

زيرا كه گرسنه به سراغ او مي روي و نزد او آرام و صفا مي جويي.

هنگامي كه او خيال خود را با تو در ميان مي گذارد، از انديشيدن «نه» در خيال خود مترس و از آوردن «آري» بر زبان خود دريغ مكن.

و هنگامي كه او خاموش است، دل تو همچنان به دل او گوش مي دهد؛ زيرا كه در عالم دوستي همه ي انديشه ها و خواهش ها و انتظار ها بي سخني به دنيا مي آيند و بي آفريني نصيب دوست مي گردند.

هنگامي كه از دوست خود جدا مي شوي غمگين مشو؛ زيرا آن چيزي كه تو در او از هر چيزي دوست تر مي داري بسا كه در غيبت او روشن تر باشد، چنان كه كوهنورد ، از ميان دشت، كوه را روشن تر مي بيند.

و زنهار كه در دوستي غرضي نباشد مگر ژرفا دادن به روح.

و زنهار كه از هر آنچه داري بهترينش را به دوستت بدهي....

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت   توسط نگین گم شده 

نیایش

بارالها!

در پیشگاه تو ایستاده ام،

و دستهایم را بسوى تو بلند كرده ام،

آگاهم كه در بندگى ات كوتاهى نموده و در فرمانبرى ات سستى كرده ام،

اگر راه حیا را مى پیمودم از خواستن و دعا كردن مى ترسیدم...

ولى … پروردگارم!

آن گاه كه شنیدم گناهكاران را به درگاهت فرا مى خوانى ،

و آنان را به بخشش نیكو و ثواب وعده مى دهى ،

... براى پیروى ندایت آمدم،

و به مهربانى هاى مهربانترین مهربانان پناه آوردم.

و مرا از دلهره ملاقاتت درامان دار،

و مرا از خاصّان و دوستانت قرار ده،

پیشاپیش، خواسته و سخنم را آنچه سبب ملاقات و دیدن تو مى شود قرار دادم

اگر با این همه، خواسته ام را رد كنى ، امیدهایم به تو به یأس مبدّل مى گردد،

همچون مالكى كه از بنده خود گناهانى دیده و او را از درگاهش رانده،

و آقایى كه از بنده اش عیوبى دیده و از جوابش سر باز مى زند.

واى بر من اگر رحمت گسترده ات مرا فرانگیرد،

اگر مرا از درگاهت برانى ، پس به درگاه چه كسى روى كنم؟

اما...

اگر براى دعایم درهاى قبول را گشوده،

و مرا از رساندن به آرزوهایم شادمان گردانى ، چونان مالكى هستى كه لطف و بخششى را آغاز كرده،

و دوست دارد آن را به انجام رساند، و مولایى را مانى كه لغزش بنده اش را نادیده انگاشته و به او رحم كرده است.

در این حالت نمى دانم كدام نعمتت را شكرگزارم؟

... آیا آن هنگام كه به فضل و بخششت از من خشنود شده، و گذشته هایم را بر من مى بخشایى ؟

... یا آن گاه كه با آغاز كردن كرم و احسان بر عفو و بخششت مى افزایى ؟

پروردگارا!

خواسته ام در این جایگاه، یعنى جایگاه بنده فقیر ناامید، آن است كه...

گناهان گذشته ام را بیامرزى ،

و در باقیمانده عمرم مرا از گناه بازدارى ،

و پدر و مادرم را كه دور از خانه و خانواده و غریبانه در زیر خاكها خفته اند، ببخشى .

... تنهایى شان را با انوار احسانت از بین ببر،

و وحشتشان را با نشانه هاى بخششت به انس بدل كن،

و به نیكوكارشان دم به دم نعمت و شادمانى بخش،

و به گناهكارشان مغفرت و رحمت عطا كن،

... تا به لطف و مرحمتت ازخطرات قیامت درامان باشند،

به رحمتت در بهشت ساكنشان گردان،

و بین من و آنان در آن نعمت گسترده شناسایى برقرار كن،

تا مشمول شادمانى گذشته وآینده شویم.

آقایم!

اگر در كارهایم چیزى سراغ دارى كه مقامشان را بالا مى برد و بر اكرامشان مى افزاید، آن را در نامه اعمالشان قرار ده،

و مرا در رحمت با آنان شریك كن،

و آنان را مشمول رحمتت بگردان، همچنان كه مرا در كودكى تربیت كردند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت   توسط نگین گم شده 

سخن بزرگان

تنها نیایش است که می تواند غربت مرگبار ما را به انس با جهان هستی مبدل نماید.

********************

*هیچ عملی بدون عکس العمل در صحنه هستی بوجود نمی آید خواه خوب و خواه زشت.

********************

*سعادتمند کسی است که همواره خود را در مرز "طبیعت" و "ماوراء طبیعت" احساس کند.

********************

*حرکت کشتی نجات آدمیان احتیاجی به دریا ندارد. این کشتی از قطره اشک مقدسی می

گذرد که برای حسین ریخته شود.

********************

*صبری که سکوی پرواز است برای پرواز در فضای والای انسانی و موجب تجلی خدا بر انسان

صبر در مقابل لذت هاست(علامه جعفری)


سلام
در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است .

شناخت
حتی خداوند نیز دوست دارد که بشناسندش نمی خواهد مجهول بماند مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آورد و دردبیگانگی و غربت را. مجهول ماندن رنج بزرگ روح آدمی است.

زنده بودن
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت

خدایا
خدایــــــــــا سرنوشت مرا خیر بنویس

                                             تقدیری مبارک

                                   تا هرچه را که تو دیر می خوای زود نخواهم

                                    وهرچه را که تو زود می خوای دیر نخواهم

                                                                                        آمین(دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت   توسط نگین گم شده